20 روز بي پستي چرا؟؟
پست جديد رو كه گذاشتم تازه متوجه شدم كه حدود 20 روز از پست قبلي كه براي پسركم به يادگار گذاشتم مي گذره و من اصلا و ابدا متوجه اين گذر زمان نشدم تا جايي كه چندين و چند بار تاريخ ارسال آخرين پست رو با پست جديد مقايسه كردم تا مطمئن شوم .
و اما چه گذشت بر ما در اين روزهايي كه نبوديم ....
- سفري كوتاه و چند روزه به زادگاه مادر داشتيم و كلي بهانه براي شادي كردن.مراسم عقد كنان دايي رضا و برگزاري اولين جشن تولد شازده كوچولو بهانه هاي خوبي براي شادي و نشاط اين سفرمان بود. وليكن اين سفر عليرغم همه بهانه هاي شادي بخشش در لحظه خاموش كردن شمع يكسالگي و تشويق مهمانان، چشمايمان را پر از اشك و قلبمان را لبريز از حس تنهايي كرد.
آري همراه لحظه هايمان، پدري ه شازده يمان نبود. نبود و باز هم مي گويم نبودنش سنگين تر از كفه حضور همه آناني بود كه دوستشان داريم.
توجه توجه:
آقاي پدر مهربان ...... بله با شمايم. لطفا و لطفا لحظاتي كه پر از حس خوشايند سلامتي ناشي از ورزش هستيد احساسات غم انگيزه ما و تاثير آن بر روح و روانمان را هم از نظر بگذرانيد. سپاسگذارم
خلاصه بگويم
- در تولد خاله رويا شركت كرديم كه از قضا كلي هم خوش گذشت و هر بار با ياد آوري خاطراتش لبخند بر لبان مان جان مي گيرد.
- پذيراي دايي و زندايييييي، نه نه، خاله مهربان و دوست داشتني مان بوديم
سخت به دنبال متخصصي بوديم كه نسخه اش كارساز افتد و سينه به خس خس نشسته كوچولوي عزيزمان را آرام كند. كه البته هنوز هم يافت نشده جسته ايم مااااا
وووو اينكه
چند روزي از واكسن يكسالگي با تاخير پسرك نازنينم ميگذرد. عارضه خاصي نداشته فقط بوي بدي از دهان نازدونه به مشام مي رسد. به گفته مادربزرگ با تجربه به زودي بايد منتظره دونه هاي كوچولوي قرمز رنگ روي تن و بدن بلورينش باشم.
البته.....بماند روزمرگي هايمان مرتبا و بارها و بارها شستن و پختن و رفتن مان
خوب نازنين مادر سرمان شلوغ بوده حسابي ببخشيد مان


20 روز بي پستي چرا؟؟
