، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 8 روز سن داره

آرمان

باورم نمی شود که....

1392/5/11 22:57
نویسنده : مامان آرمان
155 بازدید
اشتراک گذاری

از حدود ساعت 6 دردانه مان بیدار بودند. بعد از کلی گریه و زاری برای رفع بی حالی شازده کوچولو به محوطه آپارتمانان رفتیم و حدود یک ساعت بازی بچه ها را تماشا کردیم و به دار و درختان دست زدیم. تا حدود ساعت 10 که می شود همین چند دقیقه پیش مشغول بازی و شام دادن به پسری شدیم و نهایتا تصمیم گرفتیم که بخوابانیمش چون بدخلق شده بود.

بغلش کردم و به اتاق خواب رفتیم در تاریکی اتاق به محض اینکه پسری را بر روی تخت گذاشتم چرخید گوشه بالشش را گرفت و خوابید.همینتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجب

نه گریه ای نه درخواست شیری نه غرغری نه چیزی.

الله اکبر

این عجیب ترین چیزی بود که تا به امروز دیده بودم. آرمان و خواب به این راحتی از محالات ست محالات.متفکر

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

اليما
13 مرداد 92 9:50


ادامه دار باشه دوستم م م
امير رضا يه بار تو همدان مهمونمون كرد
منم كف كرده بودم م م


نه بابا جان گمون نکنم ادامه دار باشه
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آرمان می باشد