باورم نمی شود که....
از حدود ساعت 6 دردانه مان بیدار بودند. بعد از کلی گریه و زاری برای رفع بی حالی شازده کوچولو به محوطه آپارتمانان رفتیم و حدود یک ساعت بازی بچه ها را تماشا کردیم و به دار و درختان دست زدیم. تا حدود ساعت 10 که می شود همین چند دقیقه پیش مشغول بازی و شام دادن به پسری شدیم و نهایتا تصمیم گرفتیم که بخوابانیمش چون بدخلق شده بود.
بغلش کردم و به اتاق خواب رفتیم در تاریکی اتاق به محض اینکه پسری را بر روی تخت گذاشتم چرخید گوشه بالشش را گرفت و خوابید.همین



















نه گریه ای نه درخواست شیری نه غرغری نه چیزی.
الله اکبر
این عجیب ترین چیزی بود که تا به امروز دیده بودم. آرمان و خواب به این راحتی از محالات ست محالات.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


باورم نمی شود که....
