دلتنگ باباییم
پنج روزی ست که میهمان خانه مادربزرگ هستیم اما دلمان عجیب برای خانه کوچکمان تنگ شده.
خانه که هستیم مرتب بهانه داریم. بهانه نبودن نفسش در فضای خانه. دائما شکوه می کنیم و گله گذاری از وقت محدودی که در خانه و در کنارمان می گذراند.
تا به امروز اینطور تصور می کردم که این تنهایی ست که ما را محتاج شنیدن صدای گرمش، کلمات محبت آمیزش و عطر تنش می کند. این تنهایی ست که ما را همیشه منتظر شنیدن صدای چرخش کلید در قفل در نگه داشته ست. اما........
حالا اینجاییم در کنار پدربزرگ، مادربزرگ، دایی و سایر دوستان و اقوام. اما دلمان جای دیگری ست. همه هستند و فقط او نیست. اما کفه نبودنش سنگین است. تنها نیستیم ولی باز هم بهانه نبودنش آزارمان می دهد. دلمان همان لحظات هرچند کوتاه با هم بودنمان را می خواهد. دلمان برای شنیدن صدای گرمش و دستان نوازشگرش تنگ شده. دلمان برای قربان صدقه رفتن هایش برای پسری تنگ شد.
کار زیاد این روزها و خستگی هایش از یادم برده بود که دوستش دارم و به حضورش، محبتش و توجه ش محتاج.
خدا کند خدا کند که او هم هنوز دوستم بدارد.


دلتنگ باباییم
