، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 9 روز سن داره

آرمان

دلتنگ باباییم

1392/4/11 16:08
نویسنده : مامان آرمان
188 بازدید
اشتراک گذاری

پنج روزی ست که میهمان خانه مادربزرگ هستیم اما دلمان عجیب برای خانه کوچکمان تنگ شده.

خانه که هستیم مرتب بهانه داریم. بهانه نبودن نفسش در فضای خانه. دائما شکوه می کنیم و گله گذاری از وقت محدودی که در خانه و در کنارمان می گذراند.

تا به امروز اینطور تصور می کردم که این تنهایی ست که ما را محتاج شنیدن صدای گرمش، کلمات محبت آمیزش و عطر تنش می کند. این تنهایی ست که ما را همیشه منتظر شنیدن صدای چرخش کلید در قفل در نگه داشته ست. اما........

حالا اینجاییم در کنار پدربزرگ، مادربزرگ، دایی و سایر دوستان و اقوام. اما دلمان جای دیگری ست. همه هستند و فقط او نیست. اما کفه نبودنش سنگین است. تنها نیستیم ولی باز هم بهانه نبودنش آزارمان می دهد. دلمان همان لحظات هرچند کوتاه با هم بودنمان را می خواهد. دلمان برای شنیدن صدای گرمش و دستان نوازشگرش تنگ شده. دلمان برای قربان صدقه رفتن هایش برای پسری تنگ شد.

کار زیاد این روزها و خستگی هایش از یادم برده بود که دوستش دارم و به حضورش، محبتش و توجه ش محتاج.

خدا کند  خدا کند که  او هم هنوز دوستم بدارد.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (1)

اليما
14 مرداد 92 8:41
کار زیاد این روزها و خستگی هایش از یادم برده بود که دوستش دارم و به حضورش، محبتش و توجه ش محتاج... همينه عزيز دل.... تيكه ي بهدش و دوشت نداشتم دوستم اصلا دوست نداشتم فكرش هم قشنگ نيست تهمت !!!!! باور كن
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آرمان می باشد