، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 9 روز سن داره

آرمان

اولين سلماني

سلام بر آقا كوچولوي شيطون مادر عزيزكم ديروز براي اولين بار براي كوتاهي مو به اتفاق عمو عادل مهربان به سلماني رفتيم. پسر بسيار خوبي بودي ودر يك كلام آقا بودي آقاااااااااااااااااااا. بغل عمو عادل مهربان نشستي و البته با كمي غر و لند به آقا محمد اجازه دادي تا موهات رو مرتب كنه. به به چه خوشتيپ ست اين آقا پسر اميدوارم هر چه سريعتر ژاي بابايي خوب بشه تا سري بعد مردونه مردونه بريد براي اصلاح موهاتون.   ...
19 آذر 1392

برنامه غذايي دردونه

امروز مي خواهم براي جان جانانم براي پسرك دلبندم برنامه غذايي ش رو بنويسم : صبحانه شما معجوني درست كرده شامل جوانه گندم، برنج، خرما، كره پودر بادام ميان وعده پوره سيب و كدو ناهار يه آش خوشمزه سبزي آش، فيله مرغ، رشته آش، نخود، لوبيا، ماست دسر با بيسكويت مادر، موز، پودر بادام، سيب و اب سيب   به به ...
4 آذر 1392

آرمان در دهمين ماه تولدش

اما بگويم از شازده كوچولوي خانه ما وروجك خانه ما اين روزها كه مي رود دهمين ماه تولدش را به پايان برساند به شيريني باقلوا شده است. ديگر بغل نمي خواهد اصلا و ابدا. به جايش مي خواهد آزاد و رها مبل و ديوار را بگيرد و راه برود، در كمدها را باز كند و محتواتشان را بيرون بريزد. به محض اينكه مادر اسباب بازي هايش را در سبدشان ريخت خود را رسانده و دوباره آن ها را بيرون بريزد. اولين سرماخوردگي اساسي عمرش را تجربه مي كند. دندان بالايي اش درآمده و 3 دندانه شده است. به محض ديدن سيني و بشقاب غذاي بزرگترها هر جا كه باشد خودش را رسانده و دست به سوي آن دراز مي كند. سحرخيز ست و ساعت 6:45 به اتفاق مادرش راهي مهدكودك مي شود. خاله حميده مهربان از او ...
18 آبان 1392

هفته ای پربار

این هفته از ابتدا تا به امروز که هفته ای بسیار پربار برای پسرک نازنین مادر بوده. از چهار دست و پا رفتن شروه شده و به گرفتن میز و صندلی و تلاش برای ایستادن و قدم برداشتن با تکیه گاهی مثل مبل رسیده . به قول عمو مهدی این هفته نقطه عطفی در زندگی پسرکم بوده ست. بالاخره با توافق پدر و مادر و همفکری و حساسیت زیاد مهدکودکی برای شازده پسر در نزدیکی محل کار پدر و مادر انتخاب و رزرو شد. این روزها شازده کوچولو به خوابیدن بر روی شکم بسیار علاقمند شده. صاحب یک پستانک جدید شده و به قول پدر مهربان پستانکش مثل ناموسش ست.     ...
2 مهر 1392

چرخ و پستانک

پسرکم این روزها که هشت ماهگی را به پایان رسانده ای و قدم در نهمین ماه تولد خود گذاشته ای چرخ هر اسباب بازی جالب ترین و پستانکت عزیزترین داشته شماست. با در دست گرفتن هر وسیله بازی، با انگشت اشاره کوچکت جزء به جزء آن را بررسی می کنی تا چرخش را بیابی و بعد مدت ها مشغول چرخاندن ان می شوی. و اما پستانکت... به محض دیدنش برای رسیدن به آن خود را به آب و آتش می زنی. راستی... به تازگی دالی موشه را یاد گرفته ای و به محض دیدن پتو آن را بالای سرت می بری، کمی منتظر می مانی و بعد پایین می آوری و منتظر دالی گفتن ما می مانی. به روی غریبه ها لبخند می زنی، صحبت می کنی، آغوش می گشایی و اگر خدایی نکرده بی توجهی کنند آنقدر سر و صدا می کنی تا بالاخ...
22 شهريور 1392

اولین دندان

اولین دندان شازده کوچولو همین نیم ساعت پیش توسط آقا دایی مهربان کشف شد. دایی و مادربزرگ گفتند که صدای برخورد چیزی به قاشق و لیوان می آید. مادر هم بررسی کرد و دید که بعلهههههههههههه اولین دندان فک پایین جوانه زده ست. پسرکم مبارکت باشد. ...
3 شهريور 1392

اولین سفر پسری به بهشت ایران زمین

حضور شازده کوچولوی خانه مان بهانه ای شد برای سفر به بهشت ایران زمین. این اولین مسافرت پدر، مادر و آرمان کوچک به کلاردشت بود. با آنکه این شهر کوچک را تا به امروز جور دیگری در ذهن تصور کرده بود ولیکن آب و هوای بسیار خنکش جانی تازه به خانواده فراری از گرمای تهران داد. این خنکی به اندازه ای بود که پسری پیچیده در پتوی زمستانی اش شده بود. طبیعتی زیبا، هوایی مطبوع و خنک، جنگل های سرسبز عباس آباد، دریایی مواج، اکبرجوجه ای خوشمزه در رستوران برادان گلبادی و گشت و  گذار در مغازه های بزرگ نزدیک نمک آبرود انرژی تازه ای در وجودمان جاری کرد. این سفر به یمن حضور پسرک کوچکمان محدودیت های زیادی به همراه داشت. هوا سرد بود و بارانی البته برای دردان...
16 مرداد 1392

باورم نمی شود که....

از حدود ساعت 6 دردانه مان بیدار بودند. بعد از کلی گریه و زاری برای رفع بی حالی شازده کوچولو به محوطه آپارتمانان رفتیم و حدود یک ساعت بازی بچه ها را تماشا کردیم و به دار و درختان دست زدیم. تا حدود ساعت 10 که می شود همین چند دقیقه پیش مشغول بازی و شام دادن به پسری شدیم و نهایتا تصمیم گرفتیم که بخوابانیمش چون بدخلق شده بود. بغلش کردم و به اتاق خواب رفتیم در تاریکی اتاق به محض اینکه پسری را بر روی تخت گذاشتم چرخید گوشه بالشش را گرفت و خوابید.همین نه گریه ای نه درخواست شیری نه غرغری نه چیزی. الله اکبر این عجیب ترین چیزی بود که تا به امروز دیده بودم. آرمان و خواب به این راحتی از محالات ست محالات. ...
11 مرداد 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آرمان می باشد