پاييزي ديگر از راه رسيد....
پاييزي ديگر از راه رسيد. در كنار هواي خنك و برگ هاي رنگ به رنگ درختان و شلوغي خيابان ها، روزها هم زود زود به انتها مي رسند و هنوز دلبرك را در شيرين ترين روزهاي زندگي اش به قدر كفايت نديده و نبوييده اي كه زمان به اتمام مي رسد و تو مي ماني و دلتنگي هايت. ارزو داشتم كه بعد از اتمام كار و پيوستن به دردانه ام كار ديگري نداشتم. نگران نظافت خانه و شام و غيره و غيره نبودم تا تمام ساعت هاي اندك مانده از روزم را به بازي و در اغوش كشيدن آرمانم مي گذراندم . كاش اول فكري به حال دل و ذهن پر از فكر و نگراني مادران مي كرديم و بعد تشويق به داشتن فرزند بيشتر . چه حيف كه حداقل ها هم نيستند مثل مهد كودكي در...
نویسنده :
مامان آرمان
13:47


