روزهاي سخت
پسركم بعد از مدت هاي طولاني مي خواهم برايت بنويسم. مرا ببخش كه اين زمان طولاني شد قطعا اگر برايت بگويم از آن چه كه اين روزها بر ما گذشته از مادر دلگير و ناراحت نخواهي شد.
خلاصه مي گويم چرا كه مجالي براي شرح و بسطش نيست و البته دانستننش هم لذت بخش نيست.
ماجرا از شب شوم 14 مهر آغاز شد شبي كه شما در خواب ناز بودي و من در حال رتخ و فتخ امور منزل تا بابا برسد از كلاس اسكيت.تا اندكي در كنار هم باشيم.
صداي زنگ تلفن و بعد صداي بابا كه تلاش مي كرد آرام باشد.
خلاصه بابا تا چند شب بعد هم به انتظار مادر پايان نداد و نيامد. قلب مادر دو تكه شده بود تكه اي در كنار تو و تكه اي ديگر در كنار بابا. روزهاين پر شده بود از دويدن هاي بين خانه و بيمارستان. از دلشوره و نگراني براي تو و بابا. مدام در رفت و آمد بودم تا بتوانم اوضاع را سر و ساماني دهم.تا بهترين و درست ترين تصميمات را بگيرم.
روزهايم پر بود از همدردي و كمك عزيزاني كه ما را عمري مديون محبتشان كردند و بي اقرار مي گويم كه بي حضورشان سختي اين روزها چندين برابر بود. بيش از همه عمو سعيد و خاله ستاره مهربان. همينطور پدربزرگ و مادربزرگ كه هميشه براي برداشتن بار از دوش عزيزانشان حاضر و آماده اند.
بالاخره روز چهارشنبه 17 مهر بابا عصا به دست به خانه آمد. خدايا شكررررررررررر كه آمد كه عطر نفسش هنوز هم فضاي خانه را پر مي كند.
چند روزي بود كه مهد كودك مي رفتي آن هم مهدي نزديك محل كار مادر. اما اين اتفاق باعث شد كه كليه برنامه ها به طور موقت كنسل شود. مهد كودكت تغيير كرد و جايي ديگر آن هم نزديك خانه كوچك مان كانديد شد.
بابا اين روزها از هيچ چيز و هيچ كس به اندازه دردانه اش نمي ترسد. آخر اين شازده كوچولو عجيب مشتاق پاي آتل و باندپيچي شده باباست. 


روزهاي سخت
