سلامتي نعمتي كه قدرش را نمي دانيم
پسرك عزيزتر از جانم
بسياري اوقات در زندگي ما آدم ها پيش مي آيد كه نعمت هايي كه در اختيارمان هست به چشممان ديگر نعمت نيست. به سبب تكرارشان عادي و بي ارزش شده اند. فراموش كرده ايم كه تا چه اندازه مهم و با ارزشند.
اين طور تصور مي كنيم كه پيش فرض زندگيمان مثل پيش فرض متغيرها در برنامه هاي كامپيوتري، همينطور سالم و سلامت و برخوردار از آن ها تعريف شده است.
نه..........اين چنين نيست.
همين كه مي توانيم نفس بكشيم راه برويم بايستيم حرف بزنيم گوش بدهيم و و و خيلي چيزهاي ديگر نعماتي هستند كه به سادگي از كنارشان مي گذريم و زماني متوجه اهميت شان خواهيم شد كه ديگر خدايي ناكرده نداريمشان.
اينها كه مي گويم همه سرچشمه از يك تماس تلفني ست آن هم با مادر دوستت الينا.
صحبتي كه قلبم را مالامال از غصه كرد. چشمانم را باراني كرد و زبانم را به دعا،شكرگزاري و استغفار گشود.
دعا براي اينكه عزيزانمان بار ديگر سلامتي شان را به دست آورند.
شكرگزاري از اينكه از نعمت سلامتي برخورداريم و كنار هم هستيم.
و استغفار از همه آن چه كه داريم و فراموششان كرديم. پرمدعا شده ايم و عصيان كرده ايم.
باورش برايم سخت است. گويي داشت صحنه هاي يك فيلم سينمايي را بازگو مي كرد. اينكه چطور آويزان شدن اليناي كوچك از گردن بابايي كه در جاده در حين صحبت با تلفن همراه در حال رانندگي ست مي تواند روزهاي زندگي تكراريمان را به گونه اي رقم بزند كه ديگر خبري از همان نعمات تكراري نباشد. همان هايي كه امروز نمي بينمشان.همان هايي كه يادمان رفته به واسطه داشتنشان بايد شكرگزار خداوند بزرگ باشيم.
چقدر ساده لحظات رنگ و رويشان تغيير مي كند و از خوشي به ناخوشي، آن هم از نوعي كه در قصه ها مي خواني و برايشان اشك مي ريزي تغيير مي كند.


سلامتي نعمتي كه قدرش را نمي دانيم
